وبلاگ آذرمهر برای شعر و زندگی است و بنا دارد از اعتنای همسايه ها جان بگيرد. برای شروع يک کار تازه و مروری بر مجموعه ی شعر «به من که رسيدی بپيچ» سروده ی «ارمغان بهداروند» را پيشکش می کند.
پا برهنگی هايم را دويده ام
و هی گنجشک دور سرم می چرخد
که : اصل از اسب افتادن است
يا : اسب از اصل
و اصلاً تماشای اسب
چه حجمی از خاطرات مرا باد آورده می کند!؟
و باد آورده را
باد
مرا با خود به آسمان نمی برد
آونگ که باشی
آسوده خاطری ؛
آسمان ريسمان نمی خواهد
يا علی گفتيم و عشق
سبزه نيست که ببويی
مرد می خواهد
که همه تاريخ صفوی باشی
و از عناصر چهارگانه
آتش بگيرانی
و گبری تر از زرتشت
هوای آذرمهر کنی
بوسه های تو ـ بوسه های تو
کردار نيک همين است
اما ترازو اهل تقلب است
و شاهين پرنده ای است اهل بيداد
با اينهمه نزديکتر بيا دوست من!
من اهل شهوت نيستم ؛
اينکه پا پتی ام
دليل بی حيله و ليکن دلپذيری است
(فقط ايرج ميرزايم بی اجازه است)
در اين غائله می توانی
جنسيت پاره ی وطن را
پاره پاره کنی ،
اصالتاً اسب سوار باشی ،
پياده ها را پا برهنه تماشا کنی ،
و اصلاً هم گنجشک دور سرت نچرخد!