در اين مجموعه ساده گوييهای شاعر اغلب به ارتباط عينی و ملموس با مخاطب و اشياء منجر می شود به استثنای برخی شعرها که همه چيز در هاله ای از آشنا زدايي های سخت و پی در پی فرو رفته و مخاطب را پی کار ديگری می فرستد. پذيرفته ايم که آشنازدايی ، به تعريف ؛ « معکوس کردن روند عادت های خواندن و نوشتن که ادراک در اثر روزمره گی به آن دچار شده است» عملکرد اساسی هنر است اما نه به قيمت از آن سوی بام افتادن. زيرا همان اندازه عجيب خواهد نمود که برای متفاوت بودن با لباس آدم فضايی توی خيابان های انديمشک راه بيافتيم.
شعر اول مجموعه را می خوانم :
«منم/ اين هم دست هايم که باور کنی/ گريه گريه اين دروغ/ چشم ما را خط زد/ و آسان ترين علاقه ها را تشنه سر بريد»
تا اينجا آشنازدايی از ساده گويی ها خيلی خوب اتفاق افتاده است. «چشم ها را خط زدن» و «علاقه ها را سر بريدن» را من هرگز پيش بينی نمی کرده ام . اما سطر «نفهميديم پشت درهای بسته نمی توان زندگی بازی کرد» را شاعر در سيطره انديشه ، گزين گويه گی کرده است. هر چند خيلی سخت می توان گفت شعار داده است اما قطعاً اتفاق نيافتاده است و در ادامه هر جا ساده گويی هست انگار علی رغم ميل شاعر رخ داده است که با پردازشی خيلی سخت سعی می کند در ادامه شعر را دشوار کند شعر اول مجموعه پس از چند سطر از نفس می افتد ، يک سطر استراحت می کند و دوباره خيلی ساده و صميمی سطر آخر می آيد که انگار تنها کشف اين شعر است: «منم/ اين هم دست های سفيدم که باور کنی شنگول جان!»
در دنيای مدرن و پسامدرن تعيين شاخص هايی محدود برای شعر شايد قابل قبول نباشد اما مگر نمی شود با استفاده از واژه های ملموس و معمولی و جملات و ترکيبات ساده و بدون تکلف به کشفيات تازه و آفرينش هنری نائل شد؟ يا اينکه تنها قدم زدن يک مجموعه در جاده شعر امروز کفايت می کند.
يکی از ردهای آقای بهداروند در اشعارش ، استفاده از چند جزء نامربوط بر اساس کليتِ پراکنده گويی و نامربوطیِ واژگان برای رسيدن به دنيای واحد و مربوط است . اين البته از ويژگی های ادبيات پست مدرن است که جا به جا متناسب با تبحر و تجربه شاعر به قوت و ضعف يک شعر انجاميده است. مثلاً تمام شدن شعر «چيزی کم دارد اين علاقه» را می خوانم :
«هنوز هم جای تو در عمق صحنه سفيد/ فندک! فندک!/ چيزی کم دارم قيچی می خورم.»
برای همه قابل فهم نيست بلکه مخاطب حرفه ای بايد نشانه ها را يکی يکی از متن استخراج کند و با آناليز آنها و به هم پيوستن دوباره ی نشانه ها به راهی سر درآورد که ذهنيات شاعر درآنجا سير می کرده است.
شعرهای «بلند شو بايست علی ياری!» ، «پشت سرم حرف درآورده اند» «بعيد بود از ادامه داستان قيچی شوم» ،« بعضی اتفاق ها از آخر نوشته می شوند» مفهوم گرا به نظر می آيند ؛ شعرهايی که در قلمرو نامکشوف انديشه عادت ستيز و غير متعارف جلوه می کنند. شاعر در اين شعرها عمدتاً از مسير احساس و عاطفه ی فردی خود عبورکرده است و مفهومِ مورد نظرش را به مخاطب با در کنار هم قرار دادنِ يک سری اشارات و عبارات ، تلقين و تحميل نمی کند بلکه با سرپيچی از حصار معنا ، در به روی پيچيدگی هايی که در ذات يک شعر خوب نهفته است ، باز می کند. بهداروند در اين شعرها بعضاً با استفاده متفاوت از تلميح و با فاصله گيری از خصلت های ژورناليستیِ شعر امروز ـ که عمدتاً در بستر زبان و فرم رخ می دهد ـ از همان آغاز ، گزاره های درونی شعرش را به گونه ای تدارک می بيند که بتواند مخاطب را وادار به يک بازی شاعرانه در متن کند. بازيی که اگر چه ممکن است نتيجه اش منجر به خدشه دار شدن مفهوم يکه و کلی شعر شود اما دست اندازها و چشم اندازهايی در مسير رسيدن به اين مفاهيم ايجاد می کند که نهايتاً نوعی مکث و مرور ، تأمل ، تأويل و لذت را در ذهن خواننده رقم می زند .
در مجموعه ی «به من که رسيدی بپيچ» برخی شعرها را نمی توان زير عنوان شعر «اعتراض» قرار داد اما همين دسته شعرها محافظه کارانه دارای ارجاعات اجتماعی ، سياسی و فرهنگی هستند ؛ عينيت اين قبيل اشعار از روايتی شاعرانه مدد می گيرد. شعرهايی نظير ؛ « پشت سرم حرف درآورده اند» ، « من در اين اپيزود ليلی ام» ، «اين سکه از هر طرف پر بگيرد» و «چاره ای نداشتم» از اين گروه اند.
ارجاعاتی نظير :
من در اپيزود ليلی ام/ با همه زنانگی حک شده در معنايم./قناعت کردم /صبح به صبح ، دور لب هايم خط کشيدم/ و به جای هر که در من غايب سنگ تمام گذاشتم/قناعت کردم و به قيمت يک لبخند تصرف شدم...
در نمونه ی بالا شاعر نه شعار می دهد و نه به دنبال سفارش های اجتماعی ، سياسی و فرهنگی و . . . است بلکه با بيان و زبان شاعرانه ، مخاطب را در ژرفنا با مسائل مختلف در گير می کند. همچنين شعر فوق نمونه ی تغيير ارزشی الگوهای جامعه است. مسأله ی توجه به زنان که امروز عرصه های مختلف فرهنگی کشور را در بر گرفته پيش از اين در ساختار اجتماعی ايران مسأله ای جدی نبوده است. در کارهای آقای بهداروند نمونه هايی از نوشتار زنانه متأثر از فضای عمومی روشنفکران امروز وجود دارد. شعر «من در اين اپيزود ليلی ام» کاملاً در اين فضا قرار دارد و شعری مانند «ما دو تا فقط چشم باز کرديم» با سطری نظير «دلبرانه گيسو بريده ام» رگه هايی از شعر زنانه را با خود دارد.
شعر بهداروند در مجموع نزديک به شعر گفتار است. شعر گفت و گو ؛ شعری که زبانش روزمره ، پويا و تعاملی است . به همان شکلی که در محاورات روزمره ، مردم بی اعتنا به اصول و قواعد نحوی از کلمات دور از ذهن و ثقيل استفاده نمی کنند و نمادين نيز سخن نمی گويند. بهداروند با استفاده ی عادت زدا از ضرب المثل ها و کليشه های محاوره که در ديالوگ های روزمره مردم وجود دارد ، شعر سروده است و هم ذائقه گی اين دست عبارات با مخاطب نوعی گره عاطفی ايجاد کرده است .
در شعر «زمين دهان باز کند» ، «زمين دهان باز کند» ، «چه غلطی می کند مگر» ، «خودم را به دندان کشيده ام» و «ريزعلی پيراهنی برای آتش نداشت» را می توانم مثال بياورم . در شعر «شروع کن» نيز چند سطر اول با زبانی کودکانه پرداخت شده است که اين شعر را قشنگ تر شعر گفت و گو می کند. در اين شعربه شکل عاطفی يک رفتار است که در سطر آخر «آماده ام که روی ديوار جريمه ام کنی» شاعر به همين شکل مرسوم عواطف به خاطر نفس صميميت و طبيعت آدميزاد تن می دهد. همچنين سطر آخر شعر «باد» ؛ «من يکی دو پيراهن از تو رنگ پريده ترم.» نمونه خوب ديگر استفاده شاعر از ضرب المثل است ، چنانکه وابستگی عددی ــ تجربه ی يکی دو پيراهن بيشتر ــ رعايت شده اما عبارت «رنگ پريده ترم» خروج از هنجار زبان و آشنازدايی محسوب می شود. در سطر «يک قدم از اين لبخند پاشيده بر چهره ات کوچکتری» رابطه ای عادی ميان عدد و معدود برقرار نيست و يک اتفاق شاعرانه روی داده است. از وابسته های عددی چند مثال زير را هم توجه کنيد :
«به شما يک منظره بديع بدهکارم ...» (اشتباه شد ص 21) ، «يک نقطه کم نبودم» ، «طبق معمول می توانی با يک کلمه رنگم کنی» (نوشته بودم برسد به دست شما ص 29) ، «نه اين دو سه پله عمر را کوتاه می آيد» ، «اصلاً اينجا زاويه چند درجه گمنامی است!؟» (من سهم آفتابم را ص 35» ، «روزی سه بار تاريک باشی» (شانه به شانه از عکس پرت شديم ص 57) و . . . .
در شعرهای «اين تو بميری از آن تو بميری ها نيست» و «پشت سرم حرف درآورده اند» سطرهای نخست دو شعر نمونه کليشه در محاورات عمومی است . که استفاده از آن به همان صورت اوليه بدون بازی زبانی با مخاطب ايجاد رابطه و صميميت می کند. همينطور نمونه های موفق ديگری را در باقی شعرهای اين مجموعه می توان يافت که همه کمک می کنند تا شاعر آيينه ی تمام نمای دغدغه های مردم باشد. و شعری بسرايد که زندگی است. شعری که با روح زمانه سازگار است. شعری که می خواهد از حضور مردم سرشار باشد. و به نظر من شعری که عطر بهارنارنج و طعم ليمو است.
استفاده ی شاعر از صور خيال و صناعات ادبی هم متفاوت و در خور تأمل است. چنانکه استفاده از صنايع ادبی لوحه قرار نگرفته و از شکل طبيعی آن پيداست که در لحظه سرا
يش شاعر خود را ملزم به استفاده از آنها ندانسته است و صرفاً به جهت طبيعت کلام شاعرانه به شعر وارد شده اند. بعنوان نمونه مراعات نظيری که در شعر «اين جا ماضی بعيد است» را مثال می آورم که اگر شعر حول امتحان يک دانش آموز اتفاق افتاده باشد واژه ها و عبارات و ترکيباتی نظير ؛ «اجازه» ، «خودکار» ، «برگ» ؛ «عينک ته استکانی» ، «وقت تمام شد» ، «چند دقيقه مهلت داشتن» ، «جمع و تفريق» و «برگه ها بالا» در تمام سطرهای شعر يک مراعات نظير و يا تناسب محسوب می شوند همچنين ديالوگ در اين شعر ويژگی چند زبانی را نيز به آن افزوده است.
در شعر «ديوار! با توأم» استفاده از صنعت تشخيص ؛ جان دادن به اشياء بی جان با بيان منولوگ که فقط از طرف شاعر مورد خطاب قرار می گيرند صورت گرفته است مانند خطاب قرار دادن ديوار ، دلسوزی کردن قرص های افسردگی و اينکه چيزی به حقيقت خورانده نشود.
اينها نمونه ی مرده ريگ شعر کلاسيک در مجموعه ی «به من که رسيدی بپيچ» بود و به همين مقدار بسنده می کنم چون روی اتفاق و جوشش آن تأکيد دارم آن را محور ارزيابی خود قرار نداده ام و الا بايد از چند مورد اتفاقِ قافيه در اين مجموعه هم مثال می آوردم مانند شعر «من به قرينه لفظی حذف» که قافيه ی «حذف» و «برف» در سطرهای اول و سوم بدون قافيه انديشی و فقط از سر اتفاق روی داده است و در کنار ترکيبات تازه ی «گونه های خون» و «صميم پر و بال» فوق العادگی کار را بيشتر می کند.
نمونه های شعر اسکيزوفرنيا «مجنون نمايانه = روان پريش» در اين مجموعه وجود دارد که بر اساس هم نشينی اتفاقی کلمات و جملات صورت گرفته است و شاعر آگاهانه به شيوه ی روان پريشان مهار کلام را به تداعيهای حاصل از هم نشينی ها می سپارد و آنچه می گويد به لحاظ همين هم نشينی ها جالب به نظر می رسد اما بعضاً رسايی و نظم معنايی نداشته و شعر در ابهامی سخت فرو رفته است. در کار آقای بهداروند نوع اسکيزوفرنيا ، شيفتگی مضمون است که برای آن شعر های «شرط ندارد» ، »خودم را معرفی می کنم» ، «عکس سياه و سفيد» ، «هر کجا يک طوری شب ــ شب می شود» را می توانم مثال بياورم.
ترکيب سازی در اين مجموعه نسبت به مجموعه ی قبلی آقای بهداروند عاطفی تر و يک باره گی تر است. اين را از فوق العادگی های مجموعه می دانم و معتقدم اينکه «ترکيب سازی در شعر امروز ديگر آن ارزش و اعتبار سابق را ندارد» با هر استدلالی که برای آن درست کنند فقط يک ادعا است. خيلی ساده عرض کنم ؛ شعری که می خواهد بيش از يک بار خوانده شود و به مخاطب با کمی فکر کردن لذت تازه تری بدهد نياز به ترکيب سازی شاعرانه و متفاوت دارد. من از اين ترکيبات حظ می برم : چارسوی احتياط ، دست آموز ديوارهای تحمل ، شب پهلو گرفته ، چشمان بی مؤلف ، دشوار کودک غبطه ، نقاشی گرم ، اوقات زمينی ، شعر نرسيده ، مرده آينده ، دو سه پله عمر ، گونه های خون ، صميم پر و بال ، اقامه خويش ، آرزوی تا خورده ، سرمشق حسرت ، گنجشگ زمستان زده ، شتر مشترک ، زيبارويان مؤکد و . . . در اين ترکيبات هم نمونه خوب پارادوکس و هم نمونه های خوب و تازه ی حسآميزی وجود دارد که خلسه شاعرانه به بار می آورد.
متن را با شعری از مجموعه ی مخاطب ممنوع شاعر به پايان می برم :
هر چقدر هم بگويم
از اين پنجره
چند پله به سپيدی صبح انسان نزديکترم
و به گفتگوی بی اجازه با خويش مختار ،
می بينم از مصيبت شعر رنگ گرفته ام
و هم نفسم با زمینی ترین غم ها.