تبليغاتX
آذرمـهـــر
شعر و زندگی
 

     همچنين الزام و اصرار شاعر به استفاده از موسيقی کناری سبب شده تا اين عنصر از شعر مستقل نبوده و نظير آنچه در شعر برخی شاعران شعر سپيد قافيه اتفاق می افتد ، نباشد. استفاده از موسيقی کناری تقريباً تمام مجموعه را پوشانده است. که به آوردن چند نمونه اکتفا می کنم.

v   «دنبال چاه می دوند/ نمی رسند / من داد زدم «چشم هايش»/ فکر کردند علوی ام/ تازيانه ام زدند.»

v   «ديروز تلويزيون مرا نشان داد/ روی صورتم نور پاشيده بودند/ آنقدر که خودم نبودم/ به اين کارگردان لعنتی بگو/ اين مهتابی را از تاريخ من بردارد/ سماور دم افطار / بی تابی اذان دارد/ دهانم بسته است فاطی/ خرما پروتئين دارد/ کروموزوم به کروموزوم معصوميت به بار می آورد.»

v   «خواهرتان قبول نکرد/ اشک ريختم/ خواهرتان لبخند زد/ بعد هم خون گريه کرد.»

v   «اتفاق عجيبی افتاده بود/ اسرار را لای در ريخته بودند/ من گفتم هميشه نور از شکاف در بيرون می زند/ نور پاره ی چيزی نيست/ و در يک نشانی خاک نمی شود/ من دويدم که به اصل برگردم/ اصل به پدرش برگشته بود/ مادرش شده بود.»

v   خليفه اتفاق افتاد/ مردها به اتفاق افتادند/ اسب ها سراسيمه افتادند/ زن ها سراسينه افتادند.

v   خليفه پای برهنه پينه می بستند/ دلش را می بستند/ روی کولش می بستند.

v   مردها پی دست خط بودند/ يک خط عمود/ که بالای هر خط يک نقطه بگذارند/ کنار اسب ها نقطه بگذارند/ روی نقطه ها اسب بگذارند/ روی نقطه ها دست بگذارند.

v   هيهات که چاه در يوسف انداختند/ که زليخا بالا بکشند/ که يعقوب بالا بکشند/ همه چيز مرا بالا کشيده اند.   

     با اينهمه نمی توانم از نمونه های خوب واج آرايی ، قرينه سازی ، تکرار ، حذف و . . .  که اشکال موسيقی درونی هستند در اين مجموعه مثال نياورم.

واج آرايی با تکرار برخی صامت ها و مصوت ها شکلی متفاوت از عاطفه و موسيقی را درکار «احمد بيرانوند» ايجاد کرده است. به نمونه های زير توجه کنيد :

v   تکرار صامت های «س» و «ش» : «خدا وکيلی يلدای امسال فاطی/ شب قدريست برای خودش/ که دارالخلافه است/ هزار و چند صد ديروز پيش/ دنبال چاه می دوند/ نمی رسند.»

v   تکرار صامت «گ» و مصوت «آ» : «يار که برگشت/ من برگردان خودم بودم/ اول حلقه/ يار آخر راه شده بود/ آخر برگشتن/ نرسيدن آورده بوديم!»

v    تکرار صامت «ه» : «راه يک شاهراه می خواهد/ قفل يک شاه کليد/ از هر بيراهه که با شاه باشی/ در شاه راهی/ در تو هزار شاه است/ هزار راه/ که بايد قيد رگ هايشان را بزنی/ من به شهود برمی گردم.»

قرينه سازی با آوردن واژه گان و مفاهيم متضاد يا متنافر از تکنيک های پر مصرف در اين مجموعه است به نمونه های زير توجه کنيد :

v   «خدا وکيلی يلدای امسال فاطی/ شب قدريست برای خودش»

v   «پر شده ام از اتفاقاتی که نيافتاده ام»

v   «نخل ها را موج گرفته/ و جای خرما/ خمپاره می دهند»

v   «کلنگ زن با چند ضربه می فهمد/ پشت ديوار پر است يا خالی/ تو ای داد رس/ چگونه سير را/ از گرسنه تشخيص نمی دهی؟»

v   «زمين کوه شد/ کوير شد/ مردها دل به دريا بستند/ زن ها به آبستن»

تکرار در شعر اين مجموعه اشراقی است بعبارتی هر جا تکرار هست برای انتقال مفاهيم ، عاطفه و موسيقی صوفی است :

v   تکرار «سر» ، «دار» و «دل» : «دلم لک زده برای عشق/ که هميشه همين است/ سر از دار/ دار از سر می گذرد/ دل از دار/ دار از دل/ دلدار تويی»

v   تکرار «باد» ، «بيد» و «رقص» : «بيد در باد رقصان/ باد در بيد رقصان/ رقص در رقص رقصان/ بيد در گيسو رقصان»

v    تکرار «چلپی» : «می نويسی با چلپی/ می نويسی بی چلپی/ با چلپی/ چلپی بی چلپی»

v    تکرار «گوشه» : در شعر «همه چيز از گوشه شروع می شود»

ايجاز به عنوان يکی از ويژگيهای مهم شعر سپيد با حذف فعل در کار «احمد بيرانوند» نمونه های موفقی دارد :

v   «کلوخ کم آورده ای/ يا من آنقدر اوج که سنگ تو . . . / سنگی که به دار نمی رسد/ داری که حلقه نمی شود/ حلقه ای که گيسو . . . »

v   «مردها دل به دريا بستند/ زن ها به آبستن»

v   «من به خودم برگشتم/ شيخ به . . . »

v   خليفه که رسيد/ بالا رفت/ تمام مردهای جهان/ تمام اسب های جهان/ نفس نفس/ نعل به نعل در من تپيدند/ من صد سوار بودم/ مردها سوار بر . . . / اسب ها سوار بر . . . / زن ها سوار بر . . . »

     در کار «احمد بيرانوند» وجود ارجاعات دشوار به متون کهن ملال خواننده عمومی را برمی انگيزاند. شعر نخست مجموعه «من چيز ديگری هستم» که نفهميدم چرا پشت مميزی مانده و شايد علتش همين باشد. پر از ارجاعات اينچنينی است و همه جا «اناالحق» صوفی و «انسان خداست = ابرانسان» نيچه در کار پيدا و گم شده است.

     بيان امپرسيونيسم ؛ ويژه گی ابراز احساسات و عواطف بی هيچ واسطه در خيلی از کارهای مجموعه وجود دارد. مثلاً شعر «خدا وکيلی يلدای امسال ... » نمونه ی فوق العاده اين کارها است. ابتدای شعر همزيستی و مثال دو شب يلدا (شب بلند ايرانی) و شب قدر (شب عزيز عربی ـ اسلامی) ، آشنازدايی از اصالت هر دو شب است و اين هويت کمی پارادوکسيکال شاعر است و هم شايد ارجاعی به اينکه تفکر گوشه نشينی اصالتی قديم تر از اديان (بويژه اسلام) دارد. همچنين در اين شعر راوی بی آنکه آب از آب تکان بخورد عوض می شود.

     کشف معنا ، بازی زبانی و مجنون گفتاری بسياری جاها در کار «احمد بيرانوند» جمع می شوند. در شعر «دلم لک زده برای عشق» دو سطر نخست کشف معنا و سپس در سطرهای بعد بازی زبانی و کمی مجنون گفتاری تا آخر شعر ادامه دارد تا جائيکه به زيبايی سطر «دوش در حلقه ی ما قصه گيسوی تو بود» را تضمين می کند.

     گمان می کنم از آنجا که شاعر نسبت به مضمون نيز شيفته و پريشان است و کله ی پرباد شاعر زندان سکندر هم می خواهد ، شعر «پرشده ام از اتفاقاتی که نيافتاده ام» شکل گرفته است. اما روان پريشی و شيزوفرنی شاعر ، اين کار را هم شعر جنگ می کند ، هم شعر عاشقانه و هم شعر زندان سکندری.

     سطرهای : «به موازات ريل هايی که به خاکريز می ريزند/ قطارها خاک جنگ می برند/ و من روی شيشه هايشان می نويسم :/ «لطفاً مرا بشوريد»/ با مصدر«شوراندن» و يا : «نخل ها را موج گرفته/ و جای خرما/ خمپاره می دهند.»

     اين سطرها در ارتباط عمودی با باقی سطرها کاملاً شعر جنگند.

     سطرهای مربوط به سارا نيز سورئال و رمانتيک وجود علائق و وجوه متمدنانه و امروزی شاعر را گواه است.

     اما زندان سکندر ـ شهر دانشجويی و اقامت اين روزهای شاعرـ شهر جنگ و ناامنی سارا ، شهری که جای خوبی برای ديوانه ها نيست.

     شاعر برای اين شهر تنها چيزی را قائل می شود که ندارد «دزفول فقط قطار دارد با چادر عربی». طنز زيبايی است. دزفول راه آهن ندارد و چادر عربی که تأويل های گوناگون به خود می پذيرد ؛ خشک مذهبیِ مخالفِ  خوش باوری تفکر صوفی ، بدی و نکبت رنگ چادر که البته اينها همه بر سر سارا آوار است که مقوای آبی به سقف اتوبوس ها می زند و از دست اين شهر و آسمان مرده اش برای باران به سبزقبا دخيل می بندد.

     برخی شعرها در اين مجموعه که پيداترينش شعر «سلام/ ظرف نذريتان ... » اصولاً فرمی متفاوت از باقی شعرهای مجموعه دارند. در اين کار از موسيقی بيرونی کلام خبری نيست ، شايد رويکرد تازه ی شاعر باشد. سطرهای وهمی نظير «روی سينی دست هايتان را جا گذاشته بوديد» ، «بعد هم خون گريه کرد»  و . . . در کنار ابهام ها و کشفيات سستی نظير «قيمتش از يک ليوان آب/ که البته تهش سوراخ بود/ بيشتر نشد» و دست کم گرفتن زبان سبب شده تا اين شعر از مجموعه ضعيف بوده و ناجور با بقيه اشعار باشد.

     شعر طرح ؛ با ويژه گی حداقل کلمات و سطرها ، به نحوی که يک ضربه ، کشف و فوق العاده گی اتفاق بيافتد و مخاطب متعجب شده لذت ببرد. نمونه های موفق آن در مجموعه وجود دارد. شعرهايی نظير : «يار که برگشت» ، «بيد در باد رقصان» ، «اتفاق عجيبی افتاده بود» ، «حرف ، حرف می آورد» ، «شما که آمديد» ، «کلنگ زن با چند ضربه می فهمد» ، «وقتی کوچکترها دست شان ...» ، «شبانه با تو اندرم» و «اينجا هرکس راست بگويد»

     شيفتگی «احمد بيرانوند» به وزن و موسيقی نوعی لذت و سرخوشی سرگشته دارد که اتفاقاً پر از گزين گويه و حکمت صوفی است ؛ نوعی اثيری و دانش طربناک ممزوج شده و هر جا شاعر با مخاطب مدرنش دوری احساس می کند ، اديبانه متلک می گويد و در اين کار چندان متبحر و دنبال شگفتی است که ممکن است همان ابتدای کار از اين دست شروع کند :«تدارک بسيار ديده بودم/ که عاشقت شوم/ ماه بر نيامد ...» و يا در شعر «آهسته بيا» شروع شعر و سطرهايی نظير «که عزيز منی» و «خدا نکند که بخندی» اين سطرها وقار و ادبيت خود را در کنار سطرهايی که موزون و يا دارای ارجاعات شاعرانه است حفظ می کنند. مثلاً «خدا نکند که بخندی» در ادامه ی دو سطر «در پس اين گاو و آن گاو چه حکايتی/ که می ترسم يوسف کم بياورم» می آيد. دو سطری که ارجاع به حکايت قرآنی «يوسف» دارند. و اين کار را با بازی زبانی و شاعرانه صورت داده تا مخاطبش را درگير کند.

     در برخی از کارهای اين مجموعه شيفتگی به وزن و موسيقی برملاتر و عينی تر با بازی زبانی و واژگان و سطرهايی که رقص صوفی را متبادر می کند همگی آوار می شوند و در اين دست کارها جای جای از اشعار مولانا تضمين و تلميح می کند. شعرهای «هلل هلا که چه» ، «بسم الله طلب» ، «ما بايد از خوانش ها بگذريم» ، «انا مرشد اکمل» و «اتفاق کوچک من» اينگونه اند. اينکه اين توليدات پرشور چقدر مقبولند و شاعری که می خواسته با طرز تلقی خود از اين رهگذر طغيان کند و از حصار صفت ها گذشته و در زبان سرريز شود چقدر توفيق داشته است به کلی مردود نيست. زيرا همين شعرها بسادگی سرخوشی و ملال می آورند. بعضاً راحت خوانده می شوند. و باورهای دينی ، فرهنگی ، و تاريخی مخاطب را نيز به چالش می کشند و کارش را شعر و مخاطب پسند می کند.

     آموزه های صوفی ؛ مرامی که درونی و بزرگ است و بنا بر تفکر دارد و از سويی با خلسه و رقص و سماع و خرق عادت همراه است موضوع کامل برخی شعرهای مجموعه است. شعرهای «شيخ در شهود بود» ، «همه چيز از گوشه شروع می شود» ، «آسمان پر شده از شيخ» ، «خليفه دويد» و . . .  .

     اگر پارناس بيانديشيم و اگر بر اين باور مدرن ايستاده باشيم که هنر برای هنر و شعر برای شعر باشد بعبارتی شعر تنها در خدمت خلق زيبايی و آفرينش هنری باشد در مورد اين دست کارهای احمد بيرانوند جداً مرددم و اگر بنا باشد ، شعر تريبون مرام ها و مسلک های عقيدتی شود ، چرا از مواهب علم و تکنولوژی بهره منديم . اين توهم ويرانگری است که جهل بسيار بيرحمی در لباس دانايی توليد می کند زيرا امروز تاريخ و فرهنگ و اخلاق خود راه و چاه تبليغ و ترويج را به مدد امکانات  تازه شناخته اند و شعر بايد بار خود را بر دوش بکشد.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:41  توسط احسان بزرگی  |