تبليغاتX
آذرمـهـــر
شعر و زندگی

شعر زیر یک کار قبلی است ــ چون کار تازه ندارم ــ برای نظر و اعتنای همسایه ها :

 

از اين آفتابِ گيس بريده بپرسيد

که چند صحرا عاشق بوده ام؟

و چقدر خجالتی کلاه از سر ماه برداشته ام؟

 

"ايران" دوشيزه ای بود

که دختری فراری از آب درآمد

 

حالا هی باغچه را دلداری می دهم/ شهد گل ها را شراب می گيرم

و از عرق سگی سگ تر

تماميت ارضی ام را پارس می کنم

 

خاک توی سرم کرده اند

تا کاهگل بمانم

ديوارها را خشتی

از هر طرف ــ کج و راست ــ بالا آورده ام

بالا بياورم بهتر است

اين همه تاريخ و بدمستی

کار دست آدم می دهد

آخر گاو ما را برده اند هندوستان.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:50  توسط احسان بزرگی  |