شعر زیر یک کار قبلی است ــ چون کار تازه ندارم ــ برای نظر و اعتنای همسایه ها :
از اين آفتابِ گيس بريده بپرسيد
که چند صحرا عاشق بوده ام؟
و چقدر خجالتی کلاه از سر ماه برداشته ام؟
"ايران" دوشيزه ای بود
که دختری فراری از آب درآمد
حالا هی باغچه را دلداری می دهم/ شهد گل ها را شراب می گيرم
و از عرق سگی سگ تر
تماميت ارضی ام را پارس می کنم
خاک توی سرم کرده اند
تا کاهگل بمانم
ديوارها را خشتی
از هر طرف ــ کج و راست ــ بالا آورده ام
بالا بياورم بهتر است
اين همه تاريخ و بدمستی
کار دست آدم می دهد
آخر گاو ما را برده اند هندوستان.