کلیسای قدیمی ارامنه ی اندیمشک تخریب شد!
عصا از کور محل دزديده ايم
با چراغ ايم گرد شهری
که پرگار پريشان درد
دايره می کشد
حول سر هر گربه
نور مهتابی است
شهر يک کليسا و هزار مسيح
پوست و استخوانی قديمی يک ديو و هزار دد
مرد مصلوب به کارش نمی آيد
غمگين شام آخر و
يهودايی
که هزار مسيح را به جل جتا برده است
ما سنگ تر از اين حرف ها
بر تاج خارآذين فرود آمده ايم
و صليب را
که اشاره ای است به درد
از جغرافيای مغموم خود
دور می کنيم
از اين فاصله
دور سرم نور مهتابی است
نمی بينی!؟
که از چشم های صوفی تو
به قناعت افتاده ام.